
به نام خدا
یادداشتی درباره رمان «اسپان دشت نیسایه»
اثر دکتر فرزاد عزیزی کدخدایی
جناب دکتر کدخدایی عزیز به بنده افتخار دادند رمان ارزشمندشان را برایم فرستادند تا بخوانم و نظرم را با علم و اطلاع بسیار محدودی که دارم درباره اش بنویسم، امیدوارم اظهارنظرم لااقل به حرمت آن همه التذاذ ادبی و هنری که با خواندنش تجربه کرده ام از شأن اثر نکاهد؛
بی درنگ قبل از هرچیز می روم سراغ نکته ای که بشدت توجهم را بخودش جلب کرده اگرچه شاید برای مخاطب غیر ایلامی مسئله ای حاشیه ای باشد و اصلا مورد توجه قرار نگیرد.
هوفه(صدای وزش باد)، پرسه(مراسم ختم)، چومت(مشعل)، نوژی(عدس) فرجی(بالاپوشی نمدین)، گردکان(گردو) و واژه هایی ازین دست که به وفور در متن رمان به چشم میخورند کلماتی هستند که شوربختانه افراد فراوانی از جامعهxadی ایلامی(و بدون شک لرستانی و کرمانشاهی) دیگر در گفتگوهای روزمره خود از آنها استفاده نمی کنند تا (به زعم خودشان) مبادا از جذبه ی کلامشان کاسته شود و اگر بگویم حق هم دارند اصلا بیراه نگفته ام چرا که این واژه ها کلماتی مرده هستند. نویسنده ی لک الشتری اثر اما آنچنان پویا و پذیرفته آنها را در سطرها و فضاهای کوناگون داستانش تنیده است که خواننده هر لحظه دلش میخواهد کتاب را زمین بگذارد برود با کسی هم صحبت بشود و مدام در حرفهایش از این واژه ها استفاده کند.
شکی نیست که سرآغاز مکتب فرمالیسم (یا لاقل یک از مهمترین عوامل شکل گیری آن) التفات ویکتور شکلوفسکی به همین نکته ی مهم بود و به همین دلیل است که آن مقاله ی معروفش در سال ۱۹۱۴ "رستاخیز کلمه" نام دارد، شکلوفسکی روس در ابتدای مقاله اش می گوید "اکنون کلمات مرده اند و زبان به مانند گورستانی شده است"، ایشان(شکلوفسکی و دیگر بنیان گذاران فرمالیسم) معتقد بودند که احیاء هر کلمه باعث زنده شدن "کلمات" دیگر می شود و دقیقا به همین دلیل است که دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی عنوان مقاله ی شکلوفسکی the resurrection of the word)) – رستاخیز کلمه - را "رستاخیز کلمات" ترجمه کرده است. اگرچه منظور ایشان(فرمالیستها) بیشتر رستاخیز کلمه و احیاء واژگان مرده از طریق شعر بوده و میگویند کلماتی که در زبان روزمره حالت مرده و غیرفعال بخود گرفته اند فقط از رهگذر کاربرد شاعر است که آن مردگی و ناکارآییشان چهره دگرگون می کند و با حیاتی نو وارد زندگی و محیط هنری عصر می شوند اما قطعا همین آرکائیسمی که در سراسر اثر وجود دارد و پیرنگ نمایان داستان و اشارات و کنایات و صنایعی که نویسنده با رندی و ظرافت در داستان بکار برده از جمله ی همان هنرسازه هاییست(به تعبیر و ترجمه ی دکتر شفیعی کدکنی) که فرمالیست ها آنها را از ابزارهای فرم سازی و احیاء واژگان مرده برشمرده اند. خلاقیت نویسنده و پیراستگی اثر از واژگان عربی و اینکه این اثر اولین رمان پارسی است که در آن از هیچ واژه ی عربی استفاده نشده است را نیز می توان در زمره ی همان هنرسازه ها به شمار آورد، همچنین موسیقی متن داستان(تعبیرخودساخته) و نوای غم انگیز و گاه شورانگیز تنبور مشیانا و اسپادا را که در سراسر داستان طنین انداز است.
جرات و شهامت نویسنده در بکار بردن پذیرفته و زینت بخش اینهمه واژه ی لکی و لری و کردی در لابلای سطرها و عبارات پارسی اثر در نوع خود بی نظیر و مثال زدنیxadست و می تواند شکننده ی ترس و پرهیز شاعران و نویسندگان زاگرس نشین(خاصه ایلامیان) از استفاده ی واژگان سورانی و کرمانجی و لری و لکی و ... در آثارشان باشد، همانهایی را میگویم که از روی ترس یا پرهیزی بی اساس استفاده از الفاظ و عبارات بیگانه(عربی و انگلیسی و ...)را وقتیکه که در گویش مادریشان واژه کم می آورند به واژگان زبانها و گویشهای بومی و آشناتر و خودی تر و اتفاقا اصیل تر و ارزشمندتر (کرمانجی،سورانی،لری و لکی و غیره) ترجیح میدهند و متاسفانه آنرا مایه ی فخر اثرشان هم می دانند.
قصه در لابلای درختان بلوط زاگرس اتفاق می افتد و مخاطب زاگرس نشین در هیچ کجای رمان احساس غریبگی نمی کند، عشق نافرجام و پیوسته ای که ۲٨۰۰ سال پیش اتفاق افتاده و پیوند هنری و منطقی و مقبول آن همه کاراکتر و اتفاق و فضاهای گوناگون که در مکان ها و زمانهای مختلف اتفاق می افتند جز از ذهن خلاق یک دانش آموخته ی مهندسی مکانیک و طراح سازه های دینامیکی پیشرفته که مدرس دانشگاه است و دورهای آزاد فلسفه و تاریخ و عصر روشنگری و اسطوره های میان رودان هم برگزار میxadکند ساخته نیست و انصافاً باید به قدرت تخیل دکتر فرزاد عزیزی کدخدایی آفرین گفت!
قصه اولین بار در صفحه ی شانزدهم رمان وقتیکه هیربد (پدر مشیانا) بصورت تلویحی وعده ی ازدواج دخترش را به اسپادا می دهد اوج می گیرد و این فراز و فرود تا پایان داستان هرچندصفحه یک بار اتفاق می افتد و خواننده را تا آخرین صفحه پای کتاب میخکوب می کند
عشق آروشا (تاتزا-عموزاده ی) اسپادا به او همان عشق سنتی دختران و پسران ئامووزا(عموزاده) به یکدگر در واقعیت(رنگ باخته ی) جامعه و فرهنگ کنونی و اشعار و ادبیات فولکلور توده های زاگرس نشین است که ریشه در بیخ تاریخمان که مادها هستند دارد و نویسنده با ذکاوت آن را بن مایه و دستمایه قسمتهایی از داستانش قرار داده است.
اولین همنشینی عاشقانه ی مشیانا و اسپادا بعد از دلدادگی، رویارویی مشایانا با جنازه ی پدرش هیربد و پیکر خونین و نیمه جان معشوقه اش اسپادا در کشاکش نبرد با آشوریان، ملاقات های کژال(اسپ مشیانا) با مادرش کاوان(اسپ اسپادا)، ازدواج اجباری و مصلحتی مشیانا با افروتیش، مرگ کاوان اسپ اسپادا، مرگ آروشا همسر اسپادا، زایمان مشیانا و تولد هوخشتره، دیدار مشیانا با اسپادا بعد از آزاد شدنش از زندان ، لحظه ای که مشیانا به شوهرش افروتیش می گوید اگر اسپادا زنده باشد پیمان زناشویی ام را با تو میشکنم و به زوجیت او در می آیم، و مرگ غم انگیز مشیانا در اثر بوی زهر کاهن نیایشگاه ایشتر و خاکسپاریش در آن سپیده دم سرد و مه آلود در تپه گریران، و مرگ غم انگیزتر اسپادا در گریران در حالیکه زمزمه کنان مشغول حرف زدن با روان مشیانا و مادرش و آروشا بود، و هنگامیکه آن پیک دیرهنگام خبر پیروزی بر آشور را از سوی افروتیش برای ارتمیس می آورد و دیگر نه مشیانا زنده است و نه اسپادا، همه و همه از صحنه های دراماتیک داستان هستند که رگه های شاعرانگی مخیله ی فرزاد عزیزی کدخدایی را به رخ می کشانند.
دیباچه ی دکتر میرجلال الدین کزازی بر این رمان هم دلیل دیگریست بر اهمیت آن.
بی تعارف میگویم از خواندن این رمان واقعا لذت بردم و مساحتی را که به گسترده ی ذهن و فکر و خیالم افزوده را در ناخودآگاهم کاملاً احساس میکنم. خواندن این رمان گرانسگ را به همه ی دوستانم خاصه شاعران و نویسندگان اکیداً پیشنهاد میکنم.
مهدی پوشکان- پنج شنبه 26 دی 1398 - ایلام
جزیره...
ما را در سایت جزیره دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 85