دستان تو باران محال ابرهای تابستان و تن من
جنگلهای بلوط زاگروس
است هنگامیگه در آتش میسوزند. آنگونه به تو محتاجم که نیستی و مرگ همه جا را فرا گرفته است و از ازدحام اینهمه سنجاب و کبک و کبوتریکه در من به استسقاء می ایستند فهمیده ام که نام دیگرت "زندگی" است و هر وقت به تو فکر میکنم هوا ابری می شود رعد و برق می زند خیس باران می شوم و خزش نازک سرپنجه هایت را با آب بر بازوانم حس میکنم و نام دیگر من "تشنگی" است. جزیره...
ما را در سایت جزیره دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 101
تاريخ: يکشنبه
15 فروردين
1400 ساعت: 8:36