
دستانت را که در آب فرو بردی
خستگیت
چندماهی کوچک قرمز شد
در چشمه
پلنگ های منقرض مانشت
تشنه از کوه سرازیر شدند
سنجاب ها
با سبدهای پر از بلوط
به پیشوازت ایستاده بودند
در شیب سربالای مسیر
نفس نفس می زدی
باد وزیدن گرفت
قاصدک ها
رفتند همه جا گفتند به جنگل آمده ای
درختان ون
تند تند
سوغات ات را
آماده
برایت در کاسه های گِلیشان ریختند
و کبک ها
همه آمدند
در منظره های پیراهنت
آشیانه کردند
تو اما
در هیجان آن همه بچه خرگوشی
که در راه
دنبالت راه می افتادند
متوجه چیزی نشدی
حتی جاماندن روسریت
روی شاخه ی انجیر پیر صخره
و آن همه پروانه
که نشستند روی موهات...
هوا دارد تاریک می شود
زیاد دور شده ایم
باید برویم
پاهایت را هم خنک کن
در جویبار چشمه
تا رود شود
و سوار بر
کنده ی خشکیده ی کیکم٭
برگردیم به چادرها
نگرانمان می شوند...
مهدی پوشکان(م.چرو)
جزیره...
ما را در سایت جزیره دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 120