
هفت مرد دلشکسته ی نحیف
هفت گل شقایق را زنده زنده خوردند
و در شهر چُو افتاد
که به زودی
بلایی نازل می شود
پسران
با دخترانی که می گفتند
عاشق و معشوق همند
سراسیمه پناه بردند به کافه ها
و بی طهارت
با سیگارهای لای انگشتانشان
دست گذاشته بودند
روی آیات میانی سوره ی یوسف
قرآن می خواندند
در میدان اصلی شهر
زنی زیبا
با حجاب کامل
سوار بر یک خودروی زرهی
در بلندگو جار میزد که دیگر
هیچ زنی مردی را دوست نخواهد داشت
و من تا نزدیک صبح
تلاش کردم به آن خانم بگویم
که اینجوری
هیچ مردی زنده نخواهد ماند
زبانم نچرخید
نتوانستم حرف بزنم
زبانم در دهانم نمی چرخید
لال شده بودم
✍ مهدی پوشکان(م.چرو)
جزیره...ما را در سایت جزیره دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 89