
از دلتنگی های بیگاه همیشه
و حسرت نسیمی از این همه باد
که هرکدام
بوی موی معشوقه ای می دهد
دوباره به پنجره متوسل شده بودم
آنقدر باز
که رازت در کوچه ها پیچید
تمام شهر از ماجرا خبردار شد
و زن های شوهرمرده
و دختران سیاه بخت
با قطره های اشک روی گونه هایشان
مشغول پچ پچی محرمانه با خدواند شدند
آنقدر باز
که این بار
باید می آمدی
آنقدر باز
که هرچیزی که از خیال نمی گذرد هم
از آن می گذشت
آنقدر باز...
ولی باز نیامدی.
چند قاصدک
با هم
هراسان
از پنجره خزیدند به خانه
قلب هایشان تندتند میزد
و گردباد خشمگین که از کوچه رد شد
به خوابی عمیق فرو رفتند
و دفعه ی قبل
- که بهار بود -
پروانه هایی که آمده بودند
هنوز از برگ های
گلسنگ صورتی روی میز
برنخاسته اند.
مهدی پوشکان (م.چرو)
جزیره...ما را در سایت جزیره دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 82